محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1017
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« بگوييد چه بايد كرد ؟ » ياران پيمبر گفتند : « ما را به سوى اين سگان بر » انصاريان گفتند : « اى پيمبر خدا هرگز در ديار ما دشمن بر ما غلبه نيافته است چه رسد به حالا كه تو در ميان مايى » پيمبر ، عبد الله بن ابى سلول را بخواند و هرگز وى را نخوانده بود و با او مشورت كرد كه گفت : « اى پيمبر ما را سوى اين سگان بر » پيمبر مىخواست كه دشمن به مدينه درآيد و در كوچه ها جنگ كند . نعمان بن مالك انصارى گفت : « اى پيمبر مرا از بهشت محروم مكن كه قسم به خدايى كه ترا به حق برانگيخت من به بهشت مىروم » پيمبر فرمود : « به چه سبب ؟ » نعمان گفت : « به سبب آنكه شهادت مىدهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست و تو پيمبر خدايى و از جنگ فرار نمىكنم » پيمبر گفت : « راست مىگويى » و نعمان آن روز كشته شد . پس از آن پيمبر زره خويش را خواست و بپوشيد و چون كسان ديدند كه پيمبر زره پوشيد پشيمان شدند و گفتند : « بد كرديم ، چگونه پيمبر خدا را كه وحى به دو مىرسد به كارى واداشتيم . » و برخاستند و پوزش خواستند و گفتند : « هر چه راى تست همان كن . » پيمبر خدا گفت : « روا نباشد كه پيمبرى زره به تن كند و به جنگ نرود و آن را در آورده . » آنگاه پيمبر با هزار كس سوى احد روان شد و گفت : « اگر پايمردى كنيد ظفر يابيد » و چون از مدينه برون رفت عبد الله بن ابى بن سلول با سيصد كس بازگشت و ابو جابر سلمى به دنبال آنها رفت كه بازگردند ، ولى نپذيرفتند و گفتند : « جنگى نخواهد شد تو نيز اطاعت ما كن و با ما برگرد . » و خداى عز و جل فرمود وقتى كه دو